رضا قليخان هدايت
107
مجمع الفصحاء ( فارسي )
جهانى خلق ازو سرگشته دايم * ز خانومان خود برگشته دايم يكى از بوى دردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد يكى از نيمجرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق يكى ديگر فروبرده به يكبار * مى و خمخانه و ساقى و مىخوار كشيده جمله و مانده دهن باز * زهى دريادل رند سرافراز درآشاميده هستى را به يكبار * فراغت يافته ز اقرار و انكار شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامن رند خرابات خراباتى شدن از خود رهايى است * خودى كفر است اگر خود پارسايى است در تحقيق خرابات نشانى دادهاندت از خرابات * كه التوحيد اسقاط الاضافات خرابات از جهان بىمثالى است * مقام عاشقان لاابالى است خراباتى خراب اندر خراب است * كه در صحراى او عالم سراب است خرابات است بىحد و نهايت * نه آغازش كسى ديده نه غايت اگر صدسال در وى مىشتابى * نه خود را و نه كس را بازيابى گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نه مؤمن و نه نيز كافر شراب بيخودى در سر گرفته * به ترك جمله خير و شر گرفته شرابى خورده هريك بىلب و كام * فراغت يافته از ننگ و از نام ميان آب و گل افتانوخيزان * به جاى اشك خون از ديده ريزان گهى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده ز سر بيرون كشيده دلق ده توى * مجرد گشته از هر رنگ و هر بوى فروشسته بدان صاف مروق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته